سلام برامام صبور

در آخرین شب سال ،کوچه بن بست به بهار ،دل های ساکن خانه های شیعه سرفراز،به یاد خورشید پشت ابرها و در انتظار اویند.

تقدیم به او که چشم ها در انتظار دیدار او بارانی است!

زبانم گیج شده است!چگونه می توانم تورا با اندیشه ی بیمار خویش به تفسیرنشینم و مقام سترگ تورا شرح دهم؟!

این نقص من است؛منی که همیشه در جست جوی کابوس های خویش ،گذران لحظه ها را چشم دوخته ام ؛کابوس هایی که آزارم می دهند؛ دشنه بر گلویم می نهند،پروازهی نگاهم را سر می برندو صدایم را مچاله می خواهند.

این نقص من است؛منی که این روزها کم تر در کوچه پس کوچه های عروج به دعا روی می آورم؛منی که سجاده ی اشتیاقم سرشار از دغده هایی است که روح را آشفته می خواهند ؛بال های عروج رابریده و دست های گشایش را کوتاه!

ازماندن می ترسم ؛از سکون، از تارهایی که این روزهابه بندم می کشند و اجازه ی پروازم نمی دهند, از دلشوره هایی که شوق پرواز را ازخاطرم می دوزند.

من تکه تکه دلم را برایت می نویسم و یقین دارم که چشم به من دوخته ای و صدای پریشانم را می شنوی.

گوشه گوشه ی اتاقم تنهایی ام را می کاوم ,شاید نشانی از توبیابم .نمی دانم در کدام سمت ایستاده ای.شاید به پنجره ای که همیشه ی خدا ,بغض هایم را از دریچه هایش پرواز می دهم ،تکیه داده ای و به دوردست ها می گری !

شایدبغض هایم را،که پرنده وار در نگاه آبی آسمان به پرواز درآمده اند،به تماشا نشسته ای!

شاید به کتاب های نخوانده ام نگاه می کنی ودر این اندیشه ای که با این دیده های همیشه بارانی ،چه وقت فرصت خواندنشان را بدست خواهم آورد!

شاید به آینه روشنی خیره مانده ای که همیشه دلتنگی های خویش را در چشم هایش خالی می کنم !وشاید..

نمی دانم !تنها می دانم که دنیا بین من و تو دیوار شده و پل پیوستگی مان تنها یک دل است ؛دلی که از تو وترانه های ظهور و حضور تو سرشار است.

به نوشته هایم چشم می دوزم ،به دل تنگی هایی که هریک ثمره اشک های شبانه و عاشقانه من اند؛ اشک های معصومی که به شوق دیدارت ، دامنم را دریایی خواسته اند.

دلتنگی های من معصوم اند و مبرا از تمام کژی ها؛ از تمام رنگ هایی که عاشقان را وا می دارند تا ریشه هایشان را فراموش کنند!

دلتنگی های من معصومند و من بارها،شور کلامشان را به ترنم نشسته ام و بارها حسرت تک تکشان را گریسته ام!

آری دلتنگ توام ،دلتنگ تو ؛ تویی که یک روز خواهی آمدو شاخه شاخه ،نوردر دست های عاشقانت خواهی نشاند؛ تویی که آسمان را آبی می خواهی و دل ها را آفتابی ؛ تویی که به انتشار خدا قیام خواهی کرد.

نمی دانم آن روز که می آیی ،دیگر چه خواهی کرد ؟ تنها می دانم بنفشه های آرامش را دسته دسته ،در سرزمین سینه هایمان خواهی کاشت ؛به نگاهی سبز ،سربلندمان خواهی ساخت و صدای پای عدالت را در تمام کوچه های خاک ، طنین افکن خواهی کرد.

ای امام صبور!

این روزها بیدارتر شده ام و تنها به گام هایی می اندیشم که با حضور خویش ،نیستان نیازم را پر از آوازهای سبز خواهد کرد!

تنها به آوازی می اندیشم که ،لطافت ایمان و طراوت قرآن را در همه جا انتشار خواهد داد!

تنها به عطر دلاویزی می اندیشم که وقتی انتشار یابد ،آسمان دلتنگی ام را از خنکای نسیم ظهورش سرشار خواهد کردو من چه زیبا به پایش خواهم افتاد و قربانی راهش خواهم شد.

خدایا!

این قربانی عاشق را پذیرا باش!

(( اللهم ان حال بینی و ینه الموت الذی جعلته علی عبادک حتما مقضیا فاخرجنی من قبری ،موتزرا کفنی،شاهرا سیفی، مجرداقناتی ،ملبیا دعوة الداعی فی الحاضر والبادی.))